زندگی را با عشق نوش جان باید كرد
تو اين چند روز بارها و بارها با خودم كلنجار رفتم كه در وبلاگمو
تخته كنم يا نه، ولي آخرش امروز به اين نتيجه رسيدم كه هر اومدني يه رفتني داره و
رفتني هم بايد بره. سعي كنيد بهخاطر رفتنم سرزنشم نكنيد، دلداريم بديد. چون مثل
مادري كه به ناچار بچهشه ميذاره در خونهي يكي، واسه منم خيلي سخت بود تا وبلاگمو
ول كنم.
توي اين چند سال وبلاگم اسمهاي مختلفي داشته، مثل هفتسنگ، الاغجون،
كافه نادري و يكفنجانزندگي، كه هر كدومش مربوط ميشد به مقطعي از زندگيم و هر
مقطع واسم كلي خاطرات خوب و بد داشت.
تو اين چند سال سعي كردم بيشتر بديها رو به تصوير بكشم تا اينكه
بخوام از خوبيا بگم. به قول احمد شاملوي بزرگ "بايد شيپور بود و نه
لالايي".
عذر مي خوام اگه چيزي نوشتم كه باعث ناراحتي كسي شد. سعي كنيد حلالم
كنيد، چون دوست ندارم اون دنيا روي پل
صراط با لگد پرتم كنيد پايين.
بالاخره خوب يا بد، هر چي نوشتم عقايدم بود و خيلي سعي كردم عقايدمو
بهزور بهشما بقبولونم. چون بهشون اعتقاد داشتم و سعي كردم تو اين مدت حتي يك
كلمه هم برخلاف ميلم ننويسم.
ممنونم از همه دوستاني كه اين مدت پاي ثابت وبلاگم بودن مخصوصاً شادي
با حرفهاي بيصدا، دوست پابرهنهام مصطفي، فرزان عزيز،
سارا
صدگل، دختر باران، یاسمن چند قدم نزدیکتر به خدا، طلوع انگور،
خشم مقدس، دلمشغولي، پائيززاد، سرخ، کفشي براي نزدن، زن متولد ماكو، محمد رازقي، دو فنجان مکث، مرد
معمولي، جامعه و مردم، باران تابستاني، عاشقترين دختر دنيا.
ممنونم از همه دوستني كه اومدن و واسم كامنت گذاشتن.
و ممنونم از دوستاني كه لينك وبلاگم رو تو لينكدونيشون گذاشتن.
بازم به وبلاگاتون سر ميزنم.
دعام كنيد.
خداحافظ، ديگه رفتم.
دوماً ظاهراً قراره همين بلا سر وبلاگ من بياد.
ميدونيد؟ اينكه آدم بشينه، وقت بذاره، مطلب بنويسه، بذاره تو وبلاگش، بعد بياد و چشم بدوزه به قسمت نظرات و ببينه بعد از 5 روز فقط 5 تا كامنت واسه پستش گذاشته باشن، خيلي زور داره.
حالا اونوقت كامنتها چيباشن؟
1- سلام برايم دعاکنيد
2- وبتون خيلي عاليه
3- من آپم وهمچنان منتظر حضور شما
4- خيلي ديگه داري چرت مينويسي
5- شما گاويد
6- به وبلاگم مراجعه كنيد
7- منتظر شما هستم
8- لطف كنيد آدرس وبلاگم را به ساير دوستان هم بدهي
9- موفق باشي
10- به روز شدم
11- اقا امير من جشن تولد دارم
ديگه هم از نظرات "ابراهيم نبوي، كامران نجفزاده، مسعود دهنمكي، داود عليزاده، علي طلوعي، هيراد افشار، فرزان، سارا صدگل، ياسمن چند قدم نزديكتر به خدا، دختر باران، طلوع انگور، خشم مقدس، دلمشغولي، پائيززاد، سرخ، کفشي براي نزدن، بي اجازهي کوچيکترا نه، زن متولد ماكو، محمد رازقي، کيست او، دو فنجان مکث، مرد معمولي، جامعه و مردم، روزهاي تکراري، باران تابستاني، عاشقترين دختر دنيا" خبري نيست.
احتمالاً به همين زوديها مطالب ضدرژيم يا مستهجن بذارم تو وبلاگم، كه يا از طريق سيستمهاي نظارتي سانسور بشم و يا از طريق هكرهاي بسيجي هك، و برم يه وبلاگ اجتماعي سياسي بزنم با مخاطباي خاص.
شايد هم طوفان ديگري در راه باشد.
شايد هم پست بعدي پست خداحافظيم باشه، شايد.
سلام، عليك سلام. بعدش بابات برين پارك زر و ور زيادي بزنيم، بعد از ديزي هم كه قرصامو نخوردم پس بخوابيم و وقتي كروبي از خواب بيدار شد بيزار شد، واسه اينكه استقلال 2 تا خورده بود، پس استقلال پر و كلاغ پر رو نشستيم فيلمشو ديديم و خوابيديم عمه اينا با صاحبش اومدن و كلي شام خورديم مثل خرس.
فردا صبح سر راهمون كه رفتهبوديم دفترچه بگيريم كه مريض نشيم پشم گوسفندهارو هم چيديم و با خودمون به خونهآورديم، يه فالوده بستني كثيف هم سر راهمون خورديم. خونه كه رسيديم به بهانه بلند كردن يخچال سلطانزاده موبايلهامونوگذاشتيم دوردورا تا تن تن از راز پشم طلایی با خبر شه، حتي ممكن بود يكي يا همه جونشونو هم تو اين راه از دست بدن. بعد از ناهار مارو خواب برد، ممه رو لو لو و دنيارو آب. نشستيم تو ساحل رودخونهي شهر آي همبرگر خورديم آي همبرگر خورديم بعد رفتيم مهمونيو گرفتي و گرفت، چي شده؟ هيچي، پيچ پيچي، مال ما و مال اونا، مال ما اين، مال اونا اون، اون يكي ها هم كه ول بودن. به چه كلت با شخصيتي، با من ازدواج ميكنوننده؟ ميوهتو بخور يخ كرد. كلته چند؟ ميوهتو بخور . ميخوامش. ميوهتو بخور. گفتم كه ميخوامش. گفتم ميوهتو بخور. اوكي.
مسئول دفتر قاضي يكي از شعبهها لبخند مذبوحانهاي زد ولي من حمايت خودمو از جريان انفعالي ابراز داشته و ميگويم من از لج ملت تو دهنشون ميزنم. بعدشم كه نخود نخود. ايندفعه لپه نهار همگي مهمون من. اوخ دير شد. "آقاي كويرها آباد شد سرزمين سبز من كجاست؟" كجاي كاري؟رفتيم پاي پرواز، خدافظ
اما امروز صبح بازم برگشتم تهران. 10 تومن؟ مرده شور اين تهرانتونو ببره. جلسه ساعت 9 رو هم كه پيچيدي به بازي، لااقل پيوستو رايتش كن يا رايتشو پيوست كن راستشو رايت كن پيوستشو راست كن يعنيچي؟ خلاصه غلط كرد. قيمه بيارن بخوريم و بخوابيم و حال كنيم كه نشد. پاشو پاشو بريم بهكارمون برسيم و اين اينترنت كوفتي و الان هم كه اينارو گفتم كه عمراً اگه فهميده باشيد چي شده.
اول: فيروز كريمي پاشكسته
خدا پدر و مادر فيروز كريمي رو بيامرزه با اين تيمش كه حداقل باعث شد فردا تو اداره جلوي استقلاليها زياد سرافكنده نشيم.
دوم: مسابقه آرزوها
- اول از دوم
احتمالاً داستان سهآرزوهارو شنيده باشيد. اگه نشنيدهباشيد هم من ميگم.
داستان مربوط ميشه به يه زن و شوهر فقيري که آه تو بساط نداشتن! يه شب غول چراغجادو مياد سراغشون و بهشون ميگه : چون شما آدماي خوبي بودين، من سه تا از آرزوهاي شما رو برآورده ميکنم ! خانومه از شدت خوشحالي و از فرط گرسنگي بدون هماهنگي با همسرش ميگه : کاش توي قابلمه ما چند تا سوسيس خوشمزه بود. همون موقع چند تا سوسيس مياد و مي افته توي قابلمه. آقاهه که مي بينه اينجوري يکي از آرزوهاشونرو به خاطر چند تا سوسيس از دست دادن، عصباني ميشه و شروع مي کنه با زنش جر و بحث کردن. دعوا که بالا مي گيره، شوهره عصباني ميشه و ميگه: ايشالله اون سوسيس ها بچسبن به دماغت ! چشمتون روز بد نبينه. سوسيس ها ميان و مي چسبن به دماغ خانومه. خانومه گريه اش مي گيره و شوهره هم كلافه از صداي گريه زنش، هرکاري مي کنه نمي تونه اونارو از دماغ زنش جدا کنه! نهايتا آرزوي آخر رو اينطور بيان مي کنه که: فقط دلم مي خواد دماغ زنم مثل همون روز اول بشه و دست آخر اينکه زن و شوهر ميشينن پشت ميز و با خوشحالي سوسيسشون رو مي خورن !
- دوم از دوم
شما چي؟ تا حالا فکر کردين اگه يهويي غول چراغجادو بياد سراغتون ، و بخواد سهتا از آرزوهاتونرو برآورده كنه، اون سهتا آرزوهاتون چيه ؟
با بيان كردن 3 تا آرزوتون تو مسابقه اين پست وبلاگم شركت كنين. به برندگان هديه اهدا ميشه (البته توسط غول چراغجادو نه من، پس بعداً نياين و از من جايزه بخواين)

مفهوم تابلوي فوق چيه؟
الف) به گاو نزديك ميشويد
ب) گاو سواري ممنوع
ج) كارخانه شير
د) ما گاو هستيم
بالاخره بعد از 20 روز، ديروز از ولايت به طهران با "ت" دو نقطه بازگشتم. تعطيلات خوبي بود، البته به غير ازچهارم و پنجم و ششم فروردين كه شديداً بيماري بر بنده عارض گشته كه در اين 3 روز در كنج اطاق ولو شده و بارها از خداوندگار طلب مرگ ميكردم كه به ناچار مجبور به تناول 3 كيسه سرم و 9 قبضه آمپول شدم. هماينك نيز حال عموميام خوب ميباشد و به قول شاعر گفتني "يمغيم ايشمغيم دوزليپ". باشد که در دوره نهم مجلس شورای اسلامی چشممان به جمال دکتر فوق لمیده بر کرسی سبز مجلس روشن شود. انشاالله.
از اونجايي كه فردا براي تعطيلات نوروزي دارم ميرم اروميه و شايد تا پايان تعطيلات وقت نكنم به وبلاگم سر بزنم، به خاطر همين عيد نوروز رو الان و در حالي كه 4 روز به تحويل سال نو مونده بهتون تبريك ميگم.
پس:
اميد كه مدبر ليل و نهار و آورنده بهار و ريزنده امطار، كار و روزگارتان را مبارك گرداناد
خوب ظاهراْ سید سلمان ذاکر با ۶۷۵۰۰ رای به عنوان نماینده اول اورمیه به مجلس هشتم راه پیدا کرد، و ۴ نفر دیگه برای نشستن روی ۲ کرسی باقی مانده به دور دوم راه پیدا کردند.
اما چهار نفر باقی مانده:
۱- جواد جهانگیرزاده با ۵۶۲۱۰ رای
۲ - عبدالرحمن نقشین با ۵۶۰۳۵ رای
۳ - نادر قاضی پور با ۴۴۴۷۰ رای
۴ - فرامرز فتح نژاد با ۳۲۰۰۰ رای
خوب جای خوشحالیه که باز دور دست خودمون اینا افتاد
همونطور كه قبلاً پيشبيني كردهبودم نتونستم روز انتخابات، اروميه باشم.
البته اخبار انتخابات اروميهرو از پايتخت ايران تلفني و نيز از طريق اينترنت دنبال كردم و وقتي اخبار مربوط به روز انتخابات و روز قبل از انتخابات و تهديد و ارعابهاي افراد مختلف (كه قبلاً فكر ميكردم از افراد فرزانه استانم هستند) رو شنيدم بياختيار ياد لاتهاي معروف صدر اسلام و تاختن و تازيدن و تازاندنشون در کوچه های شهر افتادم و نيز ياد مرحوم ملعون شعبان بيمخ.
ظاهراً مشكل ما با قوم ديگه يا حزب خاصي نيست و اليآخر.
الان ديگه اصلاً ناراحت نيستم كه روز انتخابات اروميه نبودم و باز هم اليآخر.
۸۶/۴/۱۳
در جریان سفر حداد عادل با مترو به محل كار خود شهروندی كفش پاره خود را برای بیان مشكلات مالی به رییس مجلس نشان داد كه حداد عادل در پاسخ به وی گفت با چسب درست می شه.
۸۶/۱۲/۲۰
رئيس مجلس شوراي اسلامي خطاب به مردم گفت: حركت كلي مجلس هفتم حركت خدمت به مردم بود و بنا نداشتيم در اين مجلس جار و جنجال راه بياندازيم.
طبق روال دوشنبه شبها ديشب هم تا پاسي از شب با چشمان قرمز از بيخوابي نشستم پاي "برنامه عادلفردوسيپور" با مجريگري "گذارشگر و تحليلگر ارزنده كشورمان يعني جنواب آقاي 90" ( شما خودتون درست بخونيد، من اينجوري دوست دارم). برنامه ديشب تقريباً چنگي به دل نميزد، ولي براياينكه سنتشكني نشه تا آخر پاش نشستم. در حين تماشاي برنامه البته با چاشني خميازههاي مكرر، مجدداً صحبت به مربيگري علي دايي رسيد. و شروع اين بحث فلاشبكي شد در ذهن من به نظرسنجيهاي اساماسي ( كيام پوتاه يا احتمالاً پيام كوتاه) هفتههاي گذشته راجعبه انتخاب سرمربي تيم ملي ايران.
با هم اجمالاً مرور ميكنيم.
هفتهی اول بالاي 70 درصد از بينندگان اين برنامه، به مربي خارجي راي دادند.
هفتهی دوم نظر بالاي 70 درصد از شرکت کنندگان اين بود كه به امیر قلعهنوعی زمان کافی داده نداشته است.
در هفتهی سوم بالاي 70 درصد از شرکت کنندگان از افشین قطبی در مقابل امیر قلعهنوعی برای سرمربیگری تیم ملی حمایت کردند
هفتهی چهارم بالاي 70 درصد از بينندگان علی دایی را گزینهی مناسب براي سرمربیگری تیم ملی دانستند
خداييش اگه بخواي بگي وضع روحی بينندگان برنامه 90 متزلزله، حالتو ميگيرم.
در اين اوضاع نابسامان انتخابات اروميه به نظرم رسيد كه تنها كاري كه از دستم بر مياد اينه كه وبلاگهاي ارموي رو به نقد بنشينم. البته فكر ميكنم بعد از درج اين مطلب تو وبلاگم، با يورش شديد بلاگرهاي همشهري خودم مواجه بشم، و شايد دوستان در وصف من از القاب وطنفروش خائن، چپي، راستي، بيتربيت و... استفاده كنن.
وبلاگ آبادگر
نويسنده: مهدی قربان نژاد
اين وبلاگ ظاهراً از آبادگري فقط گير دادن به دوم خرداديها رو فهميده، اين وبلاگ هم مثل تعدادي از وبلاگهاي اروموي از موضوع "گفتمان منطقي اصولگرايان و اصلاح طلبان" به عنوان يكي از پستهاش براي پر كردن وبلاگش استفاده كرده. مطالب اين وبلاگ بيشتر كپي شده از منابع ديگره.
وبلاگ آذربايجانغربی در هجرت
نويسنده: صالح و حسين زاده
اين وبلاگ كه منعكس كننده مواضع نيروهای آذربايجانغربی در خارج از استان است به خوبي رويه و راه اصولگرايي رو پيش گرفته و اطلاعات بسيار بالايي در زمينه اطلاعات مربوط به استان داره. ضعف اين وبلاگ فقط در زمينه عدم پوشش انتخابات مجلس هشتمه. به نظر ميرسه اين وبلاگ بايد يه اصلاحي در قسمت نظر سنجيش بكنه.
فروم ياكاموز پاتوق الکترونيکی هواداران پرفسور فتح نژاد
نويسنده: هواداران آقاي فتحنژاد
اين سايت همانطور كه از اسمش پيداست فروم متعلق به هواداران آقاي فتحنژاده. اين فروم ميتونه ستاد تبليغاتي خوبي براي اين كانديداي مجلس هشتم باشه. در اين سايت هيچ اطلاعات ديگه اي نميتونيد پيدا كنيد.
وبلاگ پارلمان هشتم
نويسنده: احمد رضايي
اين وبلاگ پايگاه خوبي براي انتشار اخبار اصلاحطلبانه. احمد رضايي به صورت پراكنده به تبليغ نمايندههاي طيف چپ اروميه دست زده.
وبلاگ تا انتخابات
نويسنده: محسن آذری
اين وبلاگ به گفته خودش مواضع حزب کارگزاران سازندگی رو اعلام ميكنه كه البته چيزي كه تو اين وبلاگ به چشم مياد بيشتر مربوط ميشه به جناح چپ كشور و ظواهر امر نشون ميده كه اين وبلاگ قراره در راه دکتر آقازاده ذوب بشه.
وبلاگ تولدی دو باره
نويسنده: سجاد دين پرست
از منظر طيف اصولگرا در مورد ايران و همينطور نمايندگان وابسته به طيف اصولگرا اطلاعات جامعي در اين وبلاگ منتشر شده.
وبلاگ چرا اروميه ؟
نويسنده: احسان حسين نژاد
بدون اظهار موضع از طرف اين وبلاگ هم ميشه فهميد كه حسيننژاد ديد اصولگرايي داره. اين وبلاگ بيشتر به حواشي جريانات اروميه و اصولگرايي پرداخته كه همين باعث جذابيت اين وبلاگ شده.
وبلاگ سالار
نويسنده: سالار
اين وبلاگ به اخبار مربوط به اروميه و كمابيش مربوط به آذربايجان و سنيها پرداخته. خدا كنه سالار كرد نباشه.
وبلاگ سلسله صالحين
نويسنده: ماهر
اين وبلاگ مذهبي تنها مطلبي كه در مورد اروميه داره مربوط ميشه به نادر قاضيپور و معرفي نمايندگان جبهه متحد اصولگرايان و نيز مطلب تكراري "گفتمان منطقي اصولگرايان و اصلاح طلبان".
وبلاگ گويان
نويسنده: رحمتي
رحمتي اصرار عجيبي در كوبيدن قشر حاكم بر كشور و مخصوصاً اروميه داره خدا كنه كه اين اصرارش از سر دلسوزي باشه نه بهخاطر مخالفت با اصولگراها. در وبلاگ گويان ميشه مطالب جالبي در مورد كانديداها پيدا كرد.
وبلاگ جوانان اصولگرا
نويسنده: سجاد کريمی و مهدی رضايی اقدم
توصيه ميكنم وقت خودتونو براي خوندن اين وبلاگ اصولگرا نكنيد چون هرچقدر وبلاگ قبليشون قوي بوده اين وبلاگشون همونقدر ضعيفه. شايد بخاطر اينكه آشپزش دوتاست.
وبلاگ جبهه متحد اصولگرا
نويسنده: تيم تركيبي جبهه متحد اصولگرايان
اين وبلاگ پايگاه اصلي جبهه متحد اصولگرايان اروميه به حساب مياد ولي اي كاش بقيه اصولگراهارو فراموش نميكرد. به هر حال ميشه اطلاعات و اخبار فوقالعادهاي رو در مورد ائتلاف جبهه متحد اصولگراهاي اروميه رو در اين وبلاگ پيدا كرد.
وبلاگ رعد
نويسنده: افشين
اين وبلاگ مثل وبلاگ گويان رحمتي چاره كار رو فقط كوبيدن قدرت حاكم بر اروميه و ساير اصولگراها ميدونه. افشين تا امروز در مورد انتخابات حرفي براي گفتن نداشته.
وبلاگ ذوالفقار
نويسنده: احمد نقي زاده
احمد نقي زاده با اين سوابق درخشانش بانك اطلاعاتي فوقالعادهاي در مورد اروميه و انتخاباتش داره. حيف كه نظر خوانندههاي وبلاگش زياد واسش مهم نيست. البته نقیزاده خیلی دوست داره که تو هر پستش از طرف بهمنکبیریپرویزی یک شاخه گل تقدیمش بشه.
وبلاگ اصولگرا
نويسنده: مهدی صمدی
اين وبلاگ منبع خوبيه اما نه براي كسب اخبار انتخابات، بلكه فقط براي كسب اخبار حواشي جبهه متحد اصولگراها.
وبلاگ سوتك گلو
نويسنده: ناصر حضرتی پر
اين مرد نسبتاً باسابقه عرصه مديريت اروميه با مقالات عريض و طويل خود، بيشتر حول روحانيت و جريان اصلاحطلبي چرخيده. گلي كه از برف زده بيرون هم از منظر حضرتي ميتونه بيانگر گرايش اصلاحطلبيش باشه. البته به نظر ميرسه حضرتي هنوز هم در كف اين گل مونده و شايد تا مدتهاي مديدي نتونه از اين كف در بياد.
وبلاگ فرياد خرداد
نويسنده: سعيد پورحيدر
از ميان مطالب عريض و طويل اين روزنامهنگار ميشه مطالب بهدردبخوري پيدا كرد، پس پيشنهاد ميشه كمي واسه خوندن وبلاگ فرياد خرداد وقت بذاريد.
وبلاگ اروميه دی سی
نويسنده: تورج بخشی
اين وبلاگ تا چند ماه پيش منبع خوبي بود براي كساني كه دوست داشتن اوضاع نابسامان اداري استان رو دنبال كن. حالا چرا تورج بخشی در آستانه انتخابات يهو غيبش زده، من يكي چيزي نميدونم.
اما نتيجه گيري:
وبلاگهاي اصولگرا هنوز هم معتقدن "گفتمان منطقي اصولگرايان و اصلاح طلبان". اصولگراها بيشتر ترجیح دادن برن تو نخ خودشون و کاندیداهای خودشونو تحليل ميكنن.
اما وبلاگهاي اصلاحطلب هم معتقدن "گفتمان منطقي اصولگرايان و اصلاح طلبان". اصلاحطلبها كه حرف زيادي در زمينه انتخابات ندارن، بيشتر دوست دارن نيمهخالي ليوان رو ببينن و كماكان به كوبيدن حاكمان اصولگراي اروميه و در راس اونها دايي رحيم و آقاجواد بپردازن.
در کل، همه وبلاگها علاقه مفرطی داشتند به "گفتمان منطقي اصولگرايان و اصلاحطلبان" ولي نميدونم چرا اين قضيه محقق نشد.
قضيه ديگهاي كه تقريباً همه وبلاگها در آن اتفاق نظر داشتند اين بود كه "نظر شما در مورد این مطلب پس از تایید نویسنده وبلاگ نمایش داده خواهد شد"
اما من هنوز هم تو كف اينم كه "كويرها آباد شد، سرزمين سبز من كجاست؟" و اينكه به احتمال قوی نتونم روز انتخابات توی اروميه باشم و بايد از پايتخت ايران اخبار پيش و پس از انتخابات اروميه رو دنبال كنم.
راستی وبلاگهای بالا تا اطلاعثانوی، لینک مهمون من.
درحالی که وزیر خارجه آمریکا برای کمک به ازسرگیری گفتگوهای صلح، سرگرم دیدار از سرزمینهای فلسطینی است، اسرائیل بار دیگر به غزه حمله کرد.
جورج بوش رئیس جمهور آمریکا هم ابراز امیدواری کرده که پیش از پایان دوره ریاست جمهوری اش ده ماه باقی مانده و زمان زیادی است و می توان دراین فاصله به توافقی دست یافت و شاهد دستیابی به توافق صلح بود.
به نظر ميرسه كه اسرائيل تا 10 ماه ميتونه همچنان به جناياتش و نسلكشي در مناطق فلسطيني نشين ادامه بده.
چه روز خوبي، من و مامان و امرسان
معلوم نيست باباشون كه بابايه باباش در اومده امرسان بخره، كدوم گوريه!!!
نه، واقعاً ديگه، باباشون كجاس؟
شايد بشه چندتا احتمال داد:
1- باباشون بهخاطر خريد امرسان افتاده زندون.
2- باباشون وقتي داشته يخچالو مياورده خونه، يخچال افتاده روش و سوسك شده.
3- اينا اصلاً از اولش بابا نداشتن.
4- اسم باباشون امرسانه
ميدونيد؟ خودمم نميدونم، لازم هم نيست بدونم، شما هم بهتره سعي نكنيد بدونيد، اصلاً به چه دردتون ميخوره بدونيد، مگه اونايي كه دونستن كجارو گرفتن كه من و شما بخوايم بگيريم؟ اصلاً بگيريم كه چي بشه؟ مگه غير از اينه كه همهمون قراره بميريم؟ مگه غير از اينه كه همهمونو قراره بذارن تو يه وجب جا؟ با خودمون تو گور هم كه نميتونيم ببريم، پس بدونيم كه چي بشه؟
اصلاً ميدونيد چيه؟ من تعطيل، شما هم از من تعطيلتر. آخه نشستيد اراجيف منو منو ميخونيد كه چي؟
راستيتش وقتي اعصابم ميريزه بهم همچين اراجيفي از ذهنم ميريزه بيرون. ديشب يه خوابي ديدم كه اعصابمو كلّي ريخته به هم. اينقد كه هنوز دارم از وجدان درد به خودم ميپيچم. خواب يه جفت چشم مظلوم تو یه قاب عكس.
راستی، شاید ازاین به بعد دیگه سیاسی ننویسم.

عكس بالا مربوط ميشه به آرامگاه محمدرضا شاه پهلوي.
من خيلي دوست دارم يه همچين جايي كه نه، ولي لااقل يه اطاق خيلي كوچيك واسه زندگي داشته باشم.
من ديگه هيچي نميگم كه كسي نگه غرغرويي
لطفاً دلتان خوش نشه، خبر زير جعليه و صرفاً به خاطر اينه كه شما هم فكر كنيد نماينده مجلس داريد و نمايندگان مجلس، نمايندگان شما هستند، نه فلسطين و لبنان و نه مليتهاي ديگه.
نمايندگان مجلس با راهپيمايي و تجمع در ميدان فلسطين خشم و انزجار خود را نسبت به اوضاع نابسامان مردم ایران (نه قطع برق در نوار غزه) نشان دادند.

گزارش تصويري مرتبط
به گزارش خبرنگار امور مجلس، نمايندگان مجلس شوراي اسلامي صبح امروز چهارشنبه جلسه علني خود را تعطيل كرده و در يك راهپيمايي شركت كردند.
راهپيمايي نمايندگان كه در حمايت از ملت مظلوم ايران بويژه شهرونداني كه 3-2 هفتهاي است كه گازشان قطع شده صورت گرفت، از دقايقي قبل آغاز شد و در اين راهپيمايي نمايندگان مجلس با حمل پلاكاردها و پارچه نوشتههايي، قطع برق و گاز در شهرهاي مختلف، كمبود ساير سوختهاي فسيلي، گراني مايحتاج روزانه مردم، عدم كفاف حقوق كاركنانو بازنشستگان لشكري و كشوري، مشكل مسكن، بيكاري و نيز سهميه بندي بنزين را محكوم كردند.
نمايندگان از تقاطع خيابات انقلاب-فلسطين به سمت ميدان فلسطين راهپيمايي كرده و با شعارهاي مختلفي به سمت ميدان فلسطين حركت كردند.
در اين راهپيمايي نمايندگان فراكسيونهاي مختلف مجلس از جمله فراكسيون اقليت، اكثريت، وفاق و كارآمدي مجلس شركت دارند.
تجمع هم اكنون ادامه دارد. خبرهاي تكميلي متعاقباً ارسال ميشود.
اول محرم
امروز محرم شروع ميشه، بايد يادمون باشه امام حسين روضهخون و سينهزن و گريهكن لازم نداره. امام حسين نيازي به ترحم ما هم نداره. امام حسين شيعه لازم داره.
به قول دکتر شريعتي که ميگويد: هرچه ميخواهي گريه کن، بر سر بزن، غش کن، هو بکش و عشق بورز بياندکي شناخت، حسينرا فرشته کن، خدايش کن، نميتواند ذرهاي در زندگيت نقشي داشته باشد، فقط نشناسش که شناختش مسئوليت آور است که چنين است که شناختن حسين جرم است.
خوب حالا فكر ميكنيد، شما كجاي قيام اباعبدالله قرار داريد؟!!!

اما دوم
احتمالاً اگه قسمت بشه و جادهها باز بشن 8-7 روزي ميخوام برم اروميه، تا هم امتحانامو بدم و هم تجديد روحيهاي كنم و هم تو مراسم عزاداري امامحسين تو اروميه باشم.
سوم شما
واي به حالتون اگه بيام و ببينم روزي يه بار به وبلاگم سر نزنيد و نظر نداديد.
امتحان كليات علم اقتصاد داشته باشي و اونوقت قايق های سپاه پاسداران خيلي راحت و ريلكس ناوهای آمريکايی را در تنگه هرمز مورد تهديد قرار دادند وهمچنين بارش برف در تهران موجب شد تا بودجه پيشنهادي براي بيمارستانهاي دانشگاهي افزايش يابد، در همين راستا رئيس مجلس شوراي اسلامي اعلام كرد: كليه مطالب بخشهاي 6-11-12-13-16 از درس کلیات علم اقتصاد حذف و تا اطلاع ثانوي به علت مسدود شدن محورهای ارتباطی استان مازندران و گرفتار شدن عدهاي از هموطنانمان در اين محورها، ديدارهاي اين هفته ليگ برتر واليبال كشور برگزار نخواهد شد. اين سخنان حداد عادل در آستانه سفر بوش به منطقه، بازتاب گستردهاي در رسانههاي عربي جهان يافت كه موجب شد وبنوشتههاي محرمانه يك دختر مورد آماج حملات موشكي رژيم اشغالگر قدس قرار گرفت كه استاد اقتصاد با شنيدن اين موضوع اعلام نمود كليه ادارات و سازمانهاي دولتي به استثناء مراكز پزشكي و بهداشتي و بانكها روزهاي دوشنبه و سهشنبه تعطيل ميباشند كه اين امر موجب كشتهشدن يكهزار نفر در كنيا شد. در همين راستا مادرجان شكوه اعلام كرد: كاهش فشار گاز بهخصوص در استانهاي غربي كشور موجب خواهد شد تا حضور 12 نفر از كانديداهاي جبهه متحد اصولگرايان قطعي شود. اما علي لاريجاني اين اقدام اصولگرايان را ناشي از پرداخت تسهيلات 18 ميليون توماني بانك مسكن به يك واحد مسكوني در مشهد طعمه حريق شد. فرمانده ايستگاه سوم آتشنشاني مشهد اعلام كرد: تولد تولد تولدت مبارك، مبارك مبارك تولدت مبارك، بيا شمعهارو فوت كن، بعد بشين يه كمي اقتصاد بخون محض رضاي خدا.
حتما تا حالا واسهتون پيش اومده روي اسكناساي توي جيبتون نوشتههاي جالب، خنده دار، يادگاري و بعضاً ابراز احساسات كه ظاهر اين اوراق بهادار رو هم زشت ميكنه ديدهباشيد.
عكس زير هم تصوير يكي از همين موارده كه يكي دو روز پيش لاي پولايي بود كه به دستم رسيد، البته ايندفعه ابراز احساسات از نوع قشنگش

شعر ژیر رو به خاطر موارد منکراتیش و نیژ حمایت اژ طرح امنیت اجتماعی برادران ناجا، به ژبون خماری نوشتم.
البته لاژم به یادآوریه که این شعر اژ من نیشت، بلکه از یه شاعر دیگشت.
و آنگاه که تو را اژ پشتان شب باژ گرفتم
تمام شینه ی من شرشار اژ شموم ابتژال شد
ژیرا نه شیر آفتاب
و نه مکیدن پشتان نور
تو را اژ پرشه ژدن در مرداب باژ نمی داشت

اگه به قسمت بالاي عكس پايين نگاه كنيد، متوجه ميشيد كه منظور ما هم همون خليج عربيه.

به پيشنهاد يه دونه از 100 تا گل از يه روز مونده به تولدم وبلاگمو تا امروز آپ نكردم كه با امروز بشه 14 روز بي آپ. تا اینکه بالاخره تصمیم گرفتم دوباره بهروزکنم، واسه پست امروز هم كلي فكر كردم تا اينكه بالاخره تصميم گرفتم به عنوان شروع دوباره، اتفاقات امروزو به سبك كوبيسم با مخم بريزم روي بلاگفا. كه مطمئنم نميتونيد بفهميد امروز چه اتفاقاتي افتاده؟
راستی قبلش از پائیزاد هم تشکر میکنم که تنها کسیه که تولدمو تو وبلاگم تبریک گفته.
امروز هي، پا باش. صبح يه كم الكي تميز بعد بالا. اول گفتم نه بعدش گفتم نصف از اين، اين يكي رو هم عوضش بايد، گفت تو 3 تا بخواه، خلاصه بربري وسطش اومد همه به سلام بيا تو دم در بده. تا اينكه پا شديم رفتيم يادم نيست بعدش چي شد، تا اينكه 8:30 و جلسه، آقا كلي تهديد و تمجيد از طرفين مناقشه و دست اندر كاران برنامتون، خلاصه بايد همين الان پاشي بري اونجا، اينم آقا تورو خدا، نه نميشه، پس حالا كه اينجوريه يه حرف خصوصي، حالا دم در وايستا،كه يهو تهوع، بدو، چي شد، آقا تبريك ميگم، چند ماهست؟ حوصلتو ندارم، اسپند بيار دود كنيم سرما نخوري. باز برگشت، حاجي چي شد؟ ولم كن بابا، من الان اومدم. اين و اين و اون هر چي گفتن ميگيد باشه، كسي هم اخم كنه نكرده، كسي هم همتون 7 ساعت بايد دري وري نگيد. بالاخره تموم ميشه و شما همتون بريد بيرون. كو كليد؟ با من كار داريد آقای یک فنجان زندگی؟ نه. تا اينكه انگيزه زندگيم اچاماچ زد سلام صبح بخير چطوري؟ امروز سر حال تري؟ نه؟ چون شب زود خوابيدم، نه بابا فرقي نكرد. ديشب من و تو و سوسمارا بوديم، عيبي نداره صدقه بده. هيچي ديگه يه بار كه بخاطر كليد انبار 3 بار رفتي و نشد. سند ازدواج رسيد با پولا. بعد زنگ زد: كد مليت چيه؟ اينه، باشه، خدافظ. آقا پس این پول ما چی شد؟ باشه فردا ناهار میام اونجا، بعدش هم كه نماز و بعدش 2تا قيمه بادنجون نداریم، بگير بخواب تا 5، لات شدي، جواب اچاماچ نميدي تو دلت؟ تا اينكه گفتي دستبندرو رفتيد بخريد؟ آره ولي تو كه نبودي، باشه ميشم، هوم. عكس خفنا تا اينكه بالاخره تصميم كبري، آپ كن، د ددم سن، واسه بعد از مدتها اراجيف بهتره، مثل قبل نشد ولي هي. چيكارش كنيم؟ تا اينكه داره تموم ميشه از اون شكلاتا كه شكلات خوشمزهه واست خريده بود. به فكر اينكه قسمت وبلاگ دوستان جديد يا مجيد راه بيوفتونه. بعدش هم كه اون دوتا اومدن گلنگدنو كشيدم و تو دلم گفتم كرد مرد است، بعد يادم افتاد گفتم اراجيف نگو، اینجوری نیست که. حالا كابوي جوان و خجالتي گفت فاتح، گفتي نميبينمش، تا اينكه گفت: چيزه، آي پي، چيز، نه، داره، ولي چيز، 2تا داره، نه 3 تا داره، آهان، خليل، هان شناخت، حالا سيب زميني سرخ كرده بخور ظرفي 700 تومن، آقا مگه سيب زميني كيلويي چنده، گوجه كيلويي 700 تومن شده، آهان حالا فهميدم. خونه مایی؟ منو فرستادید غربت همش خودتون اونجا خالهبازی میکنید، شوخی کردم، ایول، خوش بگذره عزیزم.
امروز بعد از مدتها خواستم به بهانه روز دختر وبلاگمو بهروز كنم، ولي بعد از اينكه يه كم به ماهيت اين روز و اتفاقاتي كه در اين رابطه دوروبرمون ميافته فكر كردم فوراً پشيمون شدم.
فكر كردن به كلمه دختر منو ياد يه سري اتفاقات زشت و ناخوشايند ميندازه و صحنههايي مثل فيلم سنگسار دعا خليل اسود دختر يزيدي، توسط مردان خانوادهش به خاطر عاشق شدن به پسر غير يزيدي، صحنههاي سوء استفاده از جنس دختر مخصوصاً در توليدات امسال صداوسيماي مملكت مثل مجموعههاي راهبيپايان، اغما، ميوه ممنوعه و دهها صحنهي از اين قبيل رو برام تداعي ميكنه.
شايد اگه فردوسي خدانيامرز زنده بود و پست امروزم رو ميخوند، ميگفت: امير جون ديدي گفتم:
كه را در پس پرده دختر بود - اگر تاج دارد بداختر بود

امروز دارم میرم ارومیه. اینم بگم که مرخصیهای سال ۸۶ اینجانب تموم شده.
البته اینم بگم، این تازه اول راهه، راحت میشه پیش بینی کرد که آخرش چه جوری میشه.
آخه میدونید چیه؟
یکی میگفت: ما نظامیها اگه تو جنگ نمیریم تو جادهها میمیریم.
حالا شما خودتون پیدا کنید پرتقال فروش را.
فرح دیبا، بیوه محمدرضا پهلوی، شاه مخلوع ايران، دیروز در سن شصت ونه سالگی مرد.
آدم چقدر بايد با سعادت باشه كه تو ماه رمضون بميره
حالا شما هي پشت سر مردم صفحه بزارين بگين: فلاني آدم بدي بود
*خبر فوق تکذیب شد
ظاهراْ خبر فوق توسط منابع آگاه تکذیب شد، حالا باز هم هر چقدر دلتون میخواد پشت سر فرح لیچار بار کنید.
بازم اولاً، ميگن آقاي بنتون تشريف آوردن ايران.
به گزارش يه خبرنگار از يه روزنامهاي، لوسيانو بنتون ميلياردر صهيونيست ايتاليايي، مالك كمپاني طراحي مد و فروش لباس هاي زنانه بنتون 7 سال قبل ميخواسته سلسله فروشگاهاي زنجيرهاي خودشو در تهران تاسيس كنه كه با برخي مقاومتهاي داخلي مواجه ميشه. بنتون اين دفعه خيلي مصمم به ايران اومده و تا اينكارو نكنه از ايران نميره. در اين راستا مشاور آقاي قاليباف هم گفته: مگه از روي جنازه من رد شي بخواي از ايران بري.
اولاً دوم، نميدونم شنيديد يا نه؟!!!
همه سهام مس كرمانو داديم بچههامون یه جا بز خري كردن.
يه اولاً ديگه، هنوز هر چقدر فکر میکنم، میبینم هانيه توسلي اين همه نميارزه كه حاجآقا فتوحي هست و نيستشو اينجوري داره به باد ميده. با پول يه چرخ ماشين حاجي ميشه يه دونه هستي شايگان آفريد.
شاید هم علف باید به دهن بزی (حاجی) شیرین بیاد.
اما كاملاً فوري و قبل از اولاً، پرويز مشرف در رايگيري رياست جمهوري پاكستان پيروز شد.
فال حافظ واسه خودم و حاجآقا فتوحي:
گر دست رسد در خم گيسوي تو بازم
چون گوي چه سرها که به چوگان تو بازم
زلف تو مرا عمر دراز است ولي نيست
در دست سر مويي از آن عمر درازم
پروانه ي راحت بده اي شمع که امشب
از آتش دل پيش تو چون شمع گدازم
آندم که بيک خنده دهم جان چو صراحي
مستان تو خواهم که گزارند نمازم
چون نيست نماز من آلوده نمازي
در ميکده ز آن گم نشود سوز و گدازم
در مسجد و ميخانه خيالت اگر آيد
محراب و کمانچه ز دو ابروي تو سازم
گر خلوت ما را شبي از رخ بفروزي
چون صبح بر آفاق جهان سر بفرازم
محمود بود عاقبت کار در اين راه
گر سر برود در سر سوداي ايازم
حافظ غم دل با که بگويم که در اين دور
جز جام نشايد که بود محرم رازم
دو شبي هست كه ديگه صداي گامهاي يه آشنا ظلمت كوچههاي يتيمارو روشن نميكنه
بيخود هم چشتون به در خشك نشه از نون و خرما هم ديگه خبري نيست
روزگار بيت المال هم از شب فقرا و يتيما تارتر
ديگه هم شايد كسي وقتي ميشنوه ناظر بازار اهواز در حكومتش، دست در كاسه حرام برده، نامهاي به فرماندار خود در اهواز ننويسه و اينجوري نگه:
هنگامي كه نامه مرا خواندي، ابن هرمه را از نظارت بازار بركناردار، او را به مردم معرفي كن، به زندانش افكن، آبرويش را بريز و به همه بخشهاي تابع اهواز بنويس كه من چنين عقوبتي براي او معين كرده ام. در مجازات او غفلت يا كوتاهي نكني كه... من به زشت ترين صورت ممكن، تورا از كار بركنار مي كنم و چون روز جمعه رسيد او را از زندان در آور، 35 تا تازيانه بزن، در بازارها بگردان و دوباره خوار و سر افكنده و بي آبرو به زندان برگردان و پاهايش را دربند گذار... شبها زندانيان را به فضاي باز بياور تا تفريج كنند، جز ابن هرمه... و اگر هنوز طاقت تازيانه خوردن دارد، پس از 30 روز 35 تازيانه ديگر به اوبزن...
در سال 1306 توسط يك مهاجر روس به نام خاچپك ماديكيانس داير شد. كافه نادري يكي از كافه هاي قديمي تهران است و در شرق پل حافظ در خيابان نادري (جمهوري فعلي) واقع شده است.
اين كافه سالهاي دراز پاتوق شاعران، نويسندگان و روشنفكران بوده است، «صادق هدايت»، «سهراب سپهری»، «نیما یوشیج»، «جلال ال احمد»، «سيمين دانشور»، «بزرگ علوي» و «صادق چوبك» از برجسته ترين اين افراد بوده اند.
در معرفي نامه اي از اين كافه كه امروزه در كنار ورودي آن قرار داده شده آمده است كه غذاهاي فرنگي بيف استراگانف و بيفستك و همچنين كافه گلاسه، بستني هاي فرنگي قهوه ترك و فرانسه براي اولين بار در اين كافه به ايرانيان عرضه شد.
عنوان وبلاگمو از کافه نادری به یک فنجان زندگی عوض کردم.
چراشو نپرسيد، چون نه من حوصله توضيح دادن دارم نه اينكه شما قانع ميشيد.
فقط از همه شما دوستاني كه لطف كردید و لينك وبلاگ منو تو وبلاگتون گذاشتید خواهش ميكنم كه لطف كنید و عنوان لينك وبلاگمو تو وبلاگ خودتون اصلاح كنید.
یک روزنامهی امریکایی به نام Columbus Dispatch به تازگي کاریکاتوری موهن منتشر کرده و در آن ایران را در قالب یک مجرای فاضلاب به تصویر کشیده و ایرانیان را نیز سوسکهایی که در آن در رفت وآمدند.
اتفاق خاصي نيافتاده كه، واسه مملكت باقالي به چند مني مثل ايران كه دزدي با 30 كيلومتر لوله چيزه زيادي نيست، حالا يه آقازاده نيازمندي اومده با 30 كيلومتر لوله داشته قاچاق گازوئيل ميكرده، شما بايد اين همه جو سازي ميكرده، بده نيومده از ديوار كسي بالا بره؟
آخه 200 ليتر سهميه بنزين واسه نمايندهاي شما در مجلس اينقدر زياده كه شما دارين اين همه جو سازي ميكنيد. بابا اينا نمايندههاي شما هستن و منّتشون گردن شماست. بياييد درك كنيد اين سهميه مال نماينده شما بوده. آخه چرا نميفهميد؟ اين نمايندهها، خدمتگذار خود شما هستن. حالا یه مهمونی هم تو مجلس گرفته باشن و بگن یه ۱۰ تا آشپز از اصفهان بیاید و یه بریونی هم واسهشون درست کرده باشه.
تازه باباجونمن، مگه واسه خود شما سهميه در نظر نگرفتن. اين رحيممشاعيبيپدر رئيس سازمان بيصاحب گردشگري و ميراث فرهنگي مملکت مگه ديروز نيومد گفت: مردم نگران نباشند، دولت اين آمادگي را دارد كه سهميه خاصي را براي سفرهاي مردم اختصاص دهد.؟ باور كنيد هيچگونه پيچيدگي هم نداره، شما قبل از اينكه بريد سفر ميريد ثبت نام اينترنتي ميكنيد، بعد با خيال تخت ميريد مسافرت، بعد كه از مسافرت برگشتيد سيستم به صورت اتوماتيك (مثل بقيه امور كشور كه به صورت اتوماتيك انجام ميشه) از جايگاههاي مختلف سوخت كشور آمارتونو ميگيره، بعد سهميه سفر به سهميهتون اضافه ميشه. البته اگه نشد هم نشد، به دل نگيريد، مهم اينه كه شما به گردشگري و ايرانگردي پرداختيد.
حالا هم که من دارم یه ۱۰-۸-۷ روزی میرم ارومیه باز هم جو سازی نکنید.
بعد از حمله نيروهاي ائتلاف به عراق و سقوط حكومت ديكتاتور بزرگ، وقتي از طريق تلويزيون فيلم غارت بانكها، ادارات و ساير اماكن عمومي توسط مردم عراق رو ميديدم ته دلم همش ميگفتم قوم عرب يعني همين وحشيگريها، و كلْي افتخار ميكردم كه ايرانيم و صاحب تمدن چند هزار ساله آريايي.
دیروز
دستمو به سمت راننده تاکسي دراز ميکنم تا کرايه ام رو بدم
من : حاجي بفرما
راننده: به من نگو حاجي، من هنوز ايرانيم و صاحب تمدنم
من : يعني اگه به شما بگم حاجي، تمدنتون ميره زير سئوال؟
راننده: بعله كه ميره زير سئوال، من ايرانيم و آريايي، آريايي تمدن چند هزارساله داره، پس آريايي حاجي نميشه
من : از اون تمدن چيش در وجود من و شما مونده؟
راننده: شماها بچهاين و اين چيزارو نميفهمين.
من : باشه حاجي، ما بچه و اگه تمدن به ایناس، من يكي که به کارم نمیاد
امروز
اما امروز كه فيلم غارت اموال فروشگاه شهروند حكيميه رو از طريق سايت داونلود ميكنم و ميبينم، هيچ احساسي نسبت به ايراني بودن خود ندارم

عكس بالا مربوط ميشه به آرامگاه محمدرضا شاه پهلوي.
من خيلي دوست دارم يه همچين جايي كه نه، ولي لااقل يه اطاق خيلي كوچيك واسه زندگي داشته باشم.
- من خواندن نميدانم
- محمد بخوان که راه بس طولانی و پر پیچ و خم است
- اقراء باسم ربک الذی خلق
و اين بود آغاز راه تكامل انسان
روز آغاز مسلمانی مبارک
بعد از اين چند روز كه نبودم، نميدونم دوباره باز سر و كلهام از كجا پيدا شد.
البته چون ميدونستم خيلي دلتون واسم تنگ شده، با همه گرفتاريهام باز هم اومدم.(يه نوشابه واسه خودم)
بابت اين همه ابراز لطف از جانب رفقا هم خيلي ممنون.(هر چند انجام وظيفه تشكر كردن نداره)
اما آپ امروز:
حضور نوجوانان در جشن شبانه، خطر داره حسن
ديروز تو يكي از روزنامهها يه مطلب جالبي خوندم، كه ابعاد مسخره سيستم قضائي كشور رو بيش از پيش نمايان ميكرد.
اما متن خبر:
پرونده 17 دختر و پسر كه در يك پارتي شبانه كه به آن دعوت شدهبودند در مرحله اظهار نظر دادسراي نوجوانان قرار گرفت.چند شب پيش در يك جشن شبانه در حوالي دهكده المپيك، 9 پسر و 8 دختر حضور داشتند كه سن 6 نفر از آنها زير 15 سال و بقيه بين 17-15 سال بودند كه توسط نيروي انتظامي هر 17 نفر دستگير شدند.
شعبه 4 بازپرسي دادسراي نوجوانان در خصوص متهمان بالاي 15 سال اين پرونده قرار مجرميت صادر كرده و اين كه مجازات تا 3 سال تعليق پيدا كرده كه اگر اين افراد ديگر مرتكب جرم نشدند مجازات رفع شود. اما در خصوص نوجوانان زير 15 سال نظر بازرسي بر صدور قرار منع تعقيب بودهاست . اما دادستان با هر دو حكم مخالفت كرده و پرونده اكنون در مرحله اظهارنظر دادسراي نوجوانان است كه در صورت صدور كيفر خواست به دادگاه اطفال ارسال ميشود.
حال سئوال اينجاست كه آيا حضور چند نوجوان زير 17 سال در يك جشن (احتمالاً جشن تولد) چقدر حاده كه اين همه آدم رو (سعي كنيد بخونيد آدم) به چالش كشيده؟
سئوال بعد اين كه آيا سيستم قضائي كشور اين همه بيكاره؟
نكته بعد اينكه سيستم قضائي در موارد ديگه مثل پرونده شهرام جزايري اگه اين همه مته به خشخاش گذاشته بود، الان اينهمه سرافكنده و خجل نبود.
پدر يعني عشق و مهرباني
پدر يعني همدم
پدر يعني ايثار
پدر يعني يک دنيا صداقت
پدر يعني درياي بيکران سخاوت
پدر يعني چتري برای بالاي سر
پدر يعني دستان گرم
پدر يعني تکيه گاه
پدر يعني كوه استقامت
پدر يعني صداي خوش زندگي
پدر يعني همخواني با دل
پدر يعني نفس آرام
پدر يعني آرامش خاطر
پدر يعني يک دنيا حرف نگفته
پدر يعني کلمه به کلمه اش محبت
پدر یعنی تنها تک چراغ زندگي
پدر يعني تهي از ادعا
پدر يعني دل گرمي قبل از آغاز هر چيز
پدر يعني پناهگاه همه دوران زندگي
پدر يعني جاده هاي زندگي را با شجاعت هموار کردن
پدر يعني همان دستي که وقت ترس و گريز شانه هايت را مي فشارد
پدر يعني يک آغوش باز تا ابد
پدر يعني پدر
زمان آن رسيده بود كه تجلي روح الهي در خاك و كمال انسانيت بيايد.
زمان آن رسيده بود كه واسطه خلقت و منشاء جهان بيايد.
زمان آن رسيده بود اسطوره مهرباني و عطوفت بيايد.
زمان آن رسيده بود كه پدر يتيمان و پناه بيكسان بيايد.
زمان آن رسيده بود كه خداي عشق و استاد وفا بيايد.
زمان آن رسيده بود كه دلي به وسعت دريا و روحي به وسعت آسمان بيايد.
زمان آن رسيده بود كه ياور پيامبر و مرد نفسهاي خالصانه بيايد.
زمان آن رسيده بود كه تنها محكمه خدائي و شمشير عدالت بيايد.
زمان آن رسيده بود حق بي كم و كاست بيايد.
زمان آن رسيده بود تا نور بر بيابان ظلمت طلوع كند.
و علي در مقدسترين خانه زميني چشم به جهان گشود.
در پي شكست مقتدرانه تيم ملي فوتبال ايران و حذف اون از جام ملتهاي آسيا خيلي سعي كردم ساكت باشم و چيزي ننويسم، ولي نشد.
بعد از بازي ديروز خيلي دلم واسه علي دايي تنگ شد. كاش علي دايي هم تو تركيب اين تيم بود تا بتونيم مثل جام جهاني 2006 شكست خودمونو و كمكاري بقيه و بيدرايتي عدهاي رو بندازيم گردنش.
البته اينو بگم كه دلم واسه يه مربي غير وطني و در راس اون يه مربي ايچ دار تنگ شده، يه مربي خارجي كه بتونه 11 تا آدم عصا قورت داده (تركيش ميشه نازلانا نازلانا، دوزلانا دوزلانا) رو جمعوجور كنه.
پاورقي:
1-جالب اينجاست كه كسایي كه سال پيش همين موقع اون همه فحش و بد و بيراه پشت سر علي دايي راه انداخته بودن، بعد از بازي دیروز خيلي مسرانه ميگفتن اگه فقط جنازه علي دايي تو ميدون بود ما به راحتي كره رو ميبرديم.
2-امير قلعه نوعي رو بسپاريد به عادل فردوسي پور، چون كلي واسش برنامه ريخته.
همونطوري كه خودتون ميدونيد ۲۰-۱۹ روزي بود كه به خاطر پارهاي مسائل، شما رو از نعمت نوشتههام محروم كرده بودم. البته ميدونم كه با نبود من خيلي بهتون سخت گذشت، ولي مهم اينه كه به من يكي فوقالعاده خوش گذشت. (خدا قسمت همهتون بكنه)
ضمناً ممنون از ابراز احساسات همه رفقا.
امروز: ننه هديه تهراني و فرهنگ ايراني
امروز ظهر كه منچولبارو (همون اداره) به قصد يه جايي (خيلي فكرتون خرابه) ترك كردم وقتي از جلوی دكه روزنامه فروشي سر كوچه اداره ميگذشتم تيتر يه روزنامهاي نظرمو جلب كرد:
مادر هديه تهراني جراحي قلب شد.
بعله تيتر فوق، تيتر يه روزنامه از همين روزنامههايي كه بهش ميگن روزنامه زرد، بود.
خيلي وقت بود كه خيلي بيخيال از كنار تيترهاي گنده اين روزنامهها ميگذشتم، ولي وقتي تيتر بالا رو ديدم كنجكاو شدم يه نگاهي هم به بقيه تيترهاي اين قبيل روزنامهها بزنم.
بقيه تيترها:
اعتراف وحشتناك زيبا بروفه
شهلا در انتظار اعدام
مرد اسيد پاش در انتظار قصاص
رابطه خانم بازيگر با آقاي كارگردان
اين دختر در آن خانه چه ميكرد
مردي كه همسرش را فروخت
گزارش تصويري از پوريا پور سرخ
قاتلي كه گوشت قربانيان را مي خورد
سريال يانگوم اينگونه پايان خواهد يافت
ليلا در انتظار سنگسار
رابطه پنهاني بازيگر سريال شبكه 3 با بازيكن تيم استقلال
موضوعي كه پس از ديدن اين تيترها به فكرم رسيد اين بود كه نويسندههاي روزنامههاي زرد چه كساني ميتونن باشن؟
ولي بلافاصله جواب سئوالم رو پيدا كردم.
نويسندههاي اين روزنامهها كساني نيستن جز عدهاي بهظاهر نويسنده كه رسالت شغلي خودشون رو فراموش كردن و اصلاً يادشون نيست كه قرار بود درمورد مشكلات هموطناشو بنويسن، قرار بود قدمي در راستاي رفع جهل فرهنگي جامعه بردارن.
شايد نشستن و با خودشون دو دو تا چهارتا كردن و ديدن كه فقط با زردنگاري و نوشتن هر چيز دروغ يا راست از زندگي شخصي افراد كه هيچ ربطي هم به بقيه نداره ميتون روزنامهشونو خوب بفروشن.
وقتي ميشه با نوشتن بعضي چيزا پرفروش شد، پس معطلي اصلاً جايز نيست.
فروش، تيراژ و درآمد رو عشق است.
آره بابا، رسالت روزنامهنگاري كيلو چنده؟ زندگي خرج داره.
ولي بعدش چندتا سئوال ديگه تو ذهنم نقش بست كه:
آيا بدون زرد بودن نميتوان محبوب و پرطرفدار بود و خوب فروخت؟
آيا هر محبوبيتی زرده؟
آيا هر کار جدی بی طرفداره؟
و حالا كه اينطوره پس چرا تيراژشون ميليوني نميشه؟
و اينكه كي مقصره؟ مديران فرهنگي؟ مردم عوام؟ يا گروني؟
يا اينكه فرار ننه فلان بازيگر با بابابزرگ فلان وزير، چهجوري ميتونه مشكل سهميهبندي بنزينو حل كنه؟
احتمالاً واسه تون سئوال شده كه چرا آپ نميكنم؟
بايد خدمتتون عرض كنم كه يه مدتيه گرفتار يه قضيهاي هستم به خاطر همين تمركز ندارم آپ كنم.
به خاطر اينكه قضيه، قضيه شخصي و فوق حساسيه نميتونم به زبون فارسيه سليس بگم و مجبورم به زبون زرگري بنويسم.
اونايي كه زبون زرگري بلدن كه خوش به حالشون، اونايي هم كه بلد نيستن يا از اونايي كه بلدن بپرسن يا برن ياد بگيرن
"دازارزم قازاطيزي مزرغازا ميزيشزم"
البته مطمئنم این قضیه باعث میشه تعدادی از مشتریای وبلاگمو از دست بدم.
اينقده خوبه.
شده تا حالا 7 نفري تو يه اطاقك كوچولوي يك متري گير كنيد، از بد ماجرا كليد هم تو جيب خودتون باشه و نتونيد بديد به كسي كه بيرونه تا در رو واسه تون باز كنه.
امروز بعد از جلسه به همراه مصطفی صاحب وبلاگ پا برهنه ها و يكي از اراذل ديگه وارد آسانسور شديم، بلافاصله بعد از ما4 تا از غولاي بدنساز اداره هم وارد آسانسور شدند. يعني 7 نفر سوار آسانسور 4 نفره شديم.
خلاصه دكمه طبقه مورد نظر رو زديم آسانسور حركت كرد و به طبقه اول رسيدن همانا و گير كردن آسانسور بين طبقه اول و پاركينگ همانا.
اول قضيه رو زياد جدي نگرفتيم. ولي فهميديم چه اتفاقي افتاده. داشتيم با خودمون ميگفتيم حالا خوبه آسانسور هواكش داره و نفس كم نمياريم كه هواكش هم يهو وايستاد.
جاتون خالي 7 نفر تو يه اطاقك يك متري، با اين گرماي هوا، از يه طرف تاريكي فضا، از يه طرف سرپا وايستادن، كليد رهايي از اين اطاقك هم تو جيب من و مصطفی، موبايل هم كه آنتن نميده ديگه مرگ را جلوي چشماي خودمون ميديدم
حالا از هم بدتر واسه مصطفی بود كه روز تولدش در انتظار مرگش بود
هر هفتامون داشتيم ميخنديديم و منتظر مرگمون بوديم، البته نميدونم بيشتر شبيه يه شوخي بود
البته به سوپرمن هم اطلاع داديم كه بياد مارو نجات بده ولي هيشكي اميد نداشت كه با اين وضعي كه توصيف كردم از دست سوپر من هم كاري بربياد
در همين بهبوحه نميدونم سوپر من از كجاپيداش شد و مارو نجات داد.
بعد از اينكه نجات پيدا كرديم هنوز خندهها ادامه داشت، ولي از عرق خيس خيس بوديم.
الان مصطفی صاحب وبلاگ پا برهنه ها تنبيه شده و داره مثل كوزت كف اطاقو با دستمال خيس تميز ميكنه و چشمش هم به دره و منتظره كه ژان والژان بياد نجاتش بده
از تنبيه بچه ها هم عکس گرفتيم که تو وبلاگ مصطفی منتشر شده.
خلاصه باز هم بريد خوشحال باشيد كه خدا من رو دوباره به شما داد
۲ سال پيش در چنين روزي عده زيادي ايراني پاي صندوقهاي راي رفتند تا افتخار كنند كه بعد از سالها رئيس جمهورشان يك ايراني متعصب مسلمان خواهد شد. رئيس جمهوري كه نه مثل قبلي ها از موضع مصلحت انديشي، گفتگو و صلح با پشت پرده، بلكه اين بار از موضع قدرت و عمل و بدون ترس از خائنين داخلي و دشمنان خارجي وارد كارزار گردد.
و احمدي نژاد انتخاب شد.
و كار را آغاز كرد و خوب ادامه داد، بي هيچگونه ترسي.
به انرژي هستهاي جان تازهاي داد.
آمريكا و انگليس را به استحضا گرفت.
دشمن خارجي را به باد انتقاد گرفت.
هلوكاست را افسانه خواند.
صهيونيسم را تهديد كرد.
البته جناب دكتر باید بداند اينها همه (اشداء علي الكفار) قضيه است.
پس مشكلات اقتصادي، معيشتي، تورم و فقر مردم چه؟
پس بيكاري، فقدان مسكن و مشكل ازدواج جوانان چه؟
پس تضاد عميق طبقاتي چه؟
پس گسترش بيبند و باري و فحشا چه؟
پس افزايش فساد اداري، باندبازي و جناحبندي چه؟
پس اعتياد چه؟
پس نابودي فرهنگ، دين، ايمان و انديشه مردم چه؟
جناب پرزيدنت يادش نرفته باشد.!!! امروز سوم تير است، سوم تير




