تو اين چند روز بارها و بارها با خودم كلنجار رفتم كه در وبلاگمو
تخته كنم يا نه، ولي آخرش امروز به اين نتيجه رسيدم كه هر اومدني يه رفتني داره و
رفتني هم بايد بره. سعي كنيد بهخاطر رفتنم سرزنشم نكنيد، دلداريم بديد. چون مثل
مادري كه به ناچار بچهشه ميذاره در خونهي يكي، واسه منم خيلي سخت بود تا وبلاگمو
ول كنم.
توي اين چند سال وبلاگم اسمهاي مختلفي داشته، مثل هفتسنگ، الاغجون،
كافه نادري و يكفنجانزندگي، كه هر كدومش مربوط ميشد به مقطعي از زندگيم و هر
مقطع واسم كلي خاطرات خوب و بد داشت.
تو اين چند سال سعي كردم بيشتر بديها رو به تصوير بكشم تا اينكه
بخوام از خوبيا بگم. به قول احمد شاملوي بزرگ "بايد شيپور بود و نه
لالايي".
عذر مي خوام اگه چيزي نوشتم كه باعث ناراحتي كسي شد. سعي كنيد حلالم
كنيد، چون دوست ندارم اون دنيا روي پل
صراط با لگد پرتم كنيد پايين.
بالاخره خوب يا بد، هر چي نوشتم عقايدم بود و خيلي سعي كردم عقايدمو
بهزور بهشما بقبولونم. چون بهشون اعتقاد داشتم و سعي كردم تو اين مدت حتي يك
كلمه هم برخلاف ميلم ننويسم.
ممنونم از همه دوستاني كه اين مدت پاي ثابت وبلاگم بودن مخصوصاً شادي
با حرفهاي بيصدا، دوست پابرهنهام مصطفي، فرزان عزيز،
سارا
صدگل، دختر باران، یاسمن چند قدم نزدیکتر به خدا، طلوع انگور،
خشم مقدس، دلمشغولي، پائيززاد، سرخ، کفشي براي نزدن، زن متولد ماكو، محمد رازقي، دو فنجان مکث، مرد
معمولي، جامعه و مردم، باران تابستاني، عاشقترين دختر دنيا.
ممنونم از همه دوستني كه اومدن و واسم كامنت گذاشتن.
و ممنونم از دوستاني كه لينك وبلاگم رو تو لينكدونيشون گذاشتن.
بازم به وبلاگاتون سر ميزنم.
دعام كنيد.
خداحافظ، ديگه رفتم.

