تبليغاتX
یک فنجان زندگی
خداحافظ ديگه رفتم


تو اين چند روز بارها و بارها با خودم كلنجار رفتم كه در وبلاگمو تخته كنم يا نه، ولي آخرش امروز به اين نتيجه رسيدم كه هر اومدني يه رفتني داره و رفتني هم بايد بره. سعي كنيد به‌خاطر رفتنم سرزنشم نكنيد، دلداريم بديد. چون مثل مادري كه به ناچار بچه‌شه ميذاره در خونه‌ي يكي، واسه منم خيلي سخت بود تا وبلاگمو ول كنم.

توي اين چند سال وبلاگم اسم‌هاي مختلفي داشته، مثل هفت‌سنگ، الاغ‌جون، كافه نادري و يك‌فنجان‌زندگي، كه هر كدومش مربوط ميشد به مقطعي از زندگيم و هر مقطع واسم كلي خاطرات خوب و بد داشت.

تو اين چند سال سعي كردم بيشتر بدي‌ها رو به تصوير بكشم تا اينكه بخوام از خوبيا بگم. به قول احمد شاملوي بزرگ "بايد شيپور بود و نه لالايي".

عذر مي خوام اگه چيزي نوشتم كه باعث ناراحتي كسي شد. سعي كنيد حلالم كنيد، چون دوست ندارم اون دنيا روي پل صراط با لگد پرتم كنيد پايين.

بالاخره خوب يا بد، هر چي نوشتم عقايدم بود و خيلي سعي كردم عقايدمو به‌زور به‌شما بقبولونم. چون بهشون اعتقاد داشتم و سعي كردم تو اين مدت حتي يك كلمه هم برخلاف ميلم ننويسم.

ممنونم از همه دوستاني كه اين مدت پاي ثابت وبلاگم بودن مخصوصاً شادي با حرفهاي بي‌صدا، دوست پابرهنه‌ام مصطفي، فرزان عزيز، سارا صدگل، دختر باران، یاسمن چند قدم نزدیکتر به خدا، طلوع انگور، خشم مقدس، دلمشغولي، پائيززاد، سرخ، کفشي براي نزدن، زن متولد ماكو، محمد رازقي، دو فنجان مکث، مرد معمولي، جامعه و مردم، باران تابستاني، عاشقترين دختر دنيا.

ممنونم از همه دوستني كه اومدن و واسم كامنت گذاشتن.

و ممنونم از دوستاني كه لينك وبلاگم رو تو لينكدونيشون گذاشتن.

بازم به وبلاگاتون سر ميزنم.

دعام كنيد.

خداحافظ، ديگه رفتم.


+ نوشته شده توسط امیر در جمعه 27 اردیبهشت1387 و ساعت 16:59 |
اولاً خيلي خوشحالم كه وبلاگ هم نام وبلاگم زرتش قمصور شده و الان يه مدتيه آپ نميكنه.
دوماً ظاهراً قراره همين بلا سر وبلاگ من بياد.
ميدونيد؟ اينكه آدم بشينه، وقت بذاره، مطلب بنويسه، بذاره تو وبلاگش، بعد بياد و چشم بدوزه به قسمت نظرات و ببينه بعد از 5 روز فقط 5 تا كامنت واسه پستش گذاشته باشن، خيلي زور داره.
حالا اونوقت كامنت‌ها چي‌باشن؟
1- سلام برايم دعاکنيد
2- وبتون خيلي عاليه
3- من آپم وهمچنان منتظر حضور شما
4- خيلي ديگه داري چرت مينويسي
5- شما گاويد
6- به وبلاگم مراجعه كنيد
7- منتظر شما هستم
8- لطف كنيد آدرس وبلاگم را به ساير دوستان هم بدهي
9- موفق باشي
10- به روز شدم
11- اقا امير من جشن تولد دارم
ديگه هم از نظرات "ابراهيم نبوي، كامران نجف‌زاده، مسعود ده‌نمكي، داود عليزاده، علي طلوعي، هيراد افشار، فرزان، سارا صدگل، ياسمن چند قدم نزديكتر به خدا، دختر باران، طلوع انگور، خشم مقدس، دلمشغولي، پائيززاد، سرخ، کفشي براي نزدن، بي اجازه‌ي کوچيکترا نه، زن متولد ماكو، محمد رازقي، کيست او، دو فنجان مکث، مرد معمولي، جامعه و مردم، روزهاي تکراري، باران تابستاني، عاشقترين دختر دنيا" خبري نيست.
احتمالاً به همين زوديها مطالب ضدرژيم يا مستهجن بذارم تو وبلاگم، كه يا از طريق سيستمهاي نظارتي سانسور بشم و يا از طريق هكرهاي بسيجي هك، و برم يه وبلاگ اجتماعي سياسي بزنم با مخاطباي خاص.
شايد هم طوفان ديگري در راه باشد.
شايد هم پست بعدي پست خداحافظيم باشه، شايد.

+ نوشته شده توسط امیر در چهارشنبه 18 اردیبهشت1387 و ساعت 21:44 |
من 3-2 روز يه بار ميرم اروميه بدون اينكه شماها بفهميد. فقط در مورد اين دفعه اروميه رفتنم بايد بگم كه:
11:30 اداره رو پيچوندم‌و نصف شب ساعت 2 بابا مياي؟ بعله كه ميام. كلي حرف زدن همانا و كل عالم‌رو دور زدن همانا حتي فرمانده گفت صبر كن تا اينكه همه گرفتن خوابيدن بچه‌رو بيدارش نكن، بذار بخوابه، خودش شد، ها ها.
سلام، عليك سلام. بعدش بابات برين پارك زر و ور زيادي بزنيم، بعد از ديزي هم كه قرصامو نخوردم پس بخوابيم و وقتي كروبي از خواب بيدار شد بيزار شد، واسه اينكه استقلال 2 تا خورده بود، پس استقلال پر و كلاغ پر‌ رو نشستيم فيلمشو ديديم و خوابيديم عمه اينا با صاحبش اومدن و كلي شام خورديم مثل خرس.
فردا صبح سر راهمون كه رفته‌بوديم دفترچه بگيريم كه مريض نشيم پشم گوسفندهارو هم چيديم و با خودمون به خونه‌آورديم، يه فالوده بستني كثيف هم سر راهمون خورديم. خونه كه رسيديم به بهانه بلند كردن يخچال سلطانزاده موبايل‌هامونوگذاشتيم دوردورا تا تن تن از راز پشم طلایی با خبر شه، حتي ممكن بود يكي يا همه جونشونو هم تو اين راه از دست بدن. بعد از ناهار مارو خواب برد، ممه رو لو لو و دنيارو آب. نشستيم تو ساحل رودخونه‌ي شهر آي همبرگر خورديم آي همبرگر خورديم بعد رفتيم مهموني‌و گرفتي و گرفت، چي شده؟ هيچي، پيچ پيچي، مال ما و مال اونا، مال ما اين، مال اونا اون، اون يكي ها هم كه ول بودن. به چه كلت با شخصيتي، با من ازدواج ميكنوننده؟ ميوه‌تو بخور يخ كرد. كلته چند؟ ميوه‌تو بخور . ميخوامش. ميوه‌تو بخور. گفتم كه ميخوامش. گفتم ميوه‌تو بخور. اوكي.
مسئول دفتر قاضي يكي از شعبه‌ها لبخند مذبوحانه‌اي زد ولي من حمايت خودمو از جريان انفعالي ابراز داشته و ميگويم من از لج ملت تو دهنشون ميزنم. بعدشم كه نخود نخود. ايندفعه لپه نهار همگي مهمون من. اوخ دير شد. "آقاي كويرها آباد شد سرزمين سبز من كجاست؟" كجاي كاري؟رفتيم پاي پرواز، خدافظ
اما امروز صبح بازم برگشتم تهران. 10 تومن؟ مرده شور اين تهرانتونو ببره. جلسه ساعت 9 رو هم كه پيچيدي به بازي، لااقل پيوستو رايتش كن يا رايتشو پيوست كن راستشو رايت كن پيوستشو راست كن يعني‌چي؟ خلاصه غلط كرد. قيمه بيارن بخوريم و بخوابيم و حال كنيم كه نشد. پاشو پاشو بريم به‌كارمون برسيم و اين اينترنت كوفتي و الان هم كه اينارو گفتم كه عمراً اگه فهميده باشيد چي شده.
 
+ نوشته شده توسط امیر در دوشنبه 2 اردیبهشت1387 و ساعت 22:25 |