تبليغاتX
یک فنجان زندگی
آخرین صبح پاییز

و صدای کلاغا که سکوت سرد کوچه رو می شکنه

لیوان چایی رو سر می کشم

و راه می افتم

می رم تا آخرین بوی پاییز امسال را استنشاق کنم

مهمتر از همه اینکه پاییز داره میره و منو تنهام میزاره

ولی من طاقت سرمای زمستان رو ندارم...

وای که باید یه سال دیگه تحمل کنم تا بازم پاییز از راه برسه تا پادشاه رنگ رنگی فصلها بازم بهم سلام بده

ولی قول نمیدم تا اون موقع زنده باشم پس همینجا از پاییز خدافظی می کنم

اما یلدا... دلم نمیاد به کسی تبریک بگمش... به زمستون هم سلام نمیکنم

آخرين ته مانده هاي پاييز

 

+ نوشته شده توسط امیر در پنجشنبه 30 آذر1385 و ساعت 13:46 |

صدای گریه ی آسمان شهر را می شنوی؟
صدای گریه ی مرا میان هق هق آسمان چطور؟
دانی برای چه آسمان شهر میگرید؟
من خوب میدانم ...
آسمان، دلتنگ فرزندی است که رهسپار دیار غربت شده است .
آسمان غربت هم میگرید ، اشکهایش یخ زده است.
او که تو را در دامن خویش دارد برای چه؟
اگر میان غریبه ها تنها شوی!!!
اگر خدای نا کرده سرو قامتت بیمار شود !!!
اگر آسمان چشمانت ابری شود !!!
خدایا! فرشتگانت را چند برابر کن برای محافظتش.
صدای گریه ی آسمان شهر را می شنوی؟
صدای گریه ی مرا میان هق هق آسمان چطور؟

تصمیم گرفته بودم از این پست های جینگیلی کم تر بذارم ولی این دفعه مجبور شدم

به خاطر خداحافظی با شیرین ترین لواشک دنیا

 


 

+ نوشته شده توسط امیر در چهارشنبه 29 آذر1385 و ساعت 8:9 |

دلم گرفت

یعنی یهو گرفت

نکنه...

نه بیخود

به قول یه احمقی، بازی که نمیکنیم، کار داریم انجام میدیم

پس دیگه توهم ممنوع

 

+ نوشته شده توسط امیر در دوشنبه 27 آذر1385 و ساعت 11:41 |

کاش باز هم عید فطر میشد و هیئت دولت یه ۴ روزی تعطیل میکرد.

باشه؟

 

+ نوشته شده توسط امیر در یکشنبه 26 آذر1385 و ساعت 11:46 |

این پست رو گذاشتم که امروز هم آپ کرده باشم

 

+ نوشته شده توسط امیر در جمعه 24 آذر1385 و ساعت 23:11 |
بلوغ سياسي كه با اتوبوس جابجا ميشه كي به تكامل ميرسه. بهتره تو اين ترافيك از وسيله تك سرنشين آدم استفاده كنه هم به نفعشه هم توراه آدم مي تونه به قول فرنگيها رودر رو و بدون پرده صحبت كنه 

اینجوری هم به نفع خودشه هم به نفع ترافیک هم به نفع بلوغ سیاسی و هم اتوبوسرانی

 

+ نوشته شده توسط امیر در پنجشنبه 23 آذر1385 و ساعت 23:28 |

دلم در خانه ی دل از جفاها ترکید و خون شد ـ برو گم شو...!

تمام شوق و ذوقم در گرفت و سوخت و مدفون شد ـ برو گم شو...!

 

درخت عشق را از آب دیده در بهار ناز پروردم

انار نورسم در شاخساران طعم میمون شد ـ برو گم شو...!

 

بیادت زیر چرخ زندگانی قد کشیدم من

غمت در گوشه دل از تمنای تو افزون شد ـ برو گم شو...!

 

بروی پرده دل خام دوختم شب خیالت را

ندانستم چرا این اینچنین گردید و آن چون شد ـ برو گم شو...!

 

برداشت بد نکنین برو گمشو یه دعاییه (شما نمیدونین)

ضمنا یه مطلب دیگه با مضمون برو گم شو دارم که اونم به زودی تو یه پست دیگه میذارم

 

+ نوشته شده توسط امیر در چهارشنبه 22 آذر1385 و ساعت 7:14 |

سلام به دوستان الافم

چند وقتی بود که نمی خواستم هیچ کدومتونو زیارت کنم

اما چه کنم که کار دیگه ای جز وب گردی بی هدف(شما بخونین ولگردی) ندارم

با همه این احوالات متاسفانه دوباره اومدم

و میدونم که شما هم به اندازه خودم ناراحتین

ولی خوب بازم سعی می کنیم همدیگرو تحمل کنیم

همین دیگه

من اومدم

 

+ نوشته شده توسط امیر در سه شنبه 21 آذر1385 و ساعت 14:2 |

بسم الله

خدایا من تو را به لطف تو شناختم و به یاری ات دریافتم. این تو بودی که مرا به سوی خود راه نمودی و به سوی خود خواندی که اگر لطف تو نبود تو را نمیشناختم.

آغاز دعای ابوحمزه ثمالی

 

+ نوشته شده توسط امیر در دوشنبه 20 آذر1385 و ساعت 23:8 |