و صدای کلاغا که سکوت سرد کوچه رو می شکنه
لیوان چایی رو سر می کشم
و راه می افتم
می رم تا آخرین بوی پاییز امسال را استنشاق کنم
مهمتر از همه اینکه پاییز داره میره و منو تنهام میزاره
ولی من طاقت سرمای زمستان رو ندارم...
وای که باید یه سال دیگه تحمل کنم تا بازم پاییز از راه برسه تا پادشاه رنگ رنگی فصلها بازم بهم سلام بده
ولی قول نمیدم تا اون موقع زنده باشم پس همینجا از پاییز خدافظی می کنم
اما یلدا... دلم نمیاد به کسی تبریک بگمش... به زمستون هم سلام نمیکنم


