تبليغاتX
یک فنجان زندگی

یک فنجان زندگی

ما زاده نشده ايم كه عمري در خود بخزيم تا لحظه مرگ

دوباره برگشتم ...

سلام
دوباره برگشتم ولي با يه وبلاگ ديگه
با وبلاگ پان آدمیت
بهم سر بزنيد مشترياي باوفاي سابق

پان آدمیت

PanAdamiat.blogfa.com

و

اون یکی وبلاگم

دموکراسی قجری به زور پس گردنی

و

اون یکی یکی وبلاگم

سمپموزیوم نخبگان ارومیه

 
+ نوشته شده در  دوشنبه 24 تیر1387ساعت 3:0  توسط امیر  | 

خداحافظ، ديگه رفتم

خداحافظ ديگه رفتم


تو اين چند روز بارها و بارها با خودم كلنجار رفتم كه در وبلاگمو تخته كنم يا نه، ولي آخرش امروز به اين نتيجه رسيدم كه هر اومدني يه رفتني داره و رفتني هم بايد بره. سعي كنيد به‌خاطر رفتنم سرزنشم نكنيد، دلداريم بديد. چون مثل مادري كه به ناچار بچه‌شه ميذاره در خونه‌ي يكي، واسه منم خيلي سخت بود تا وبلاگمو ول كنم.

توي اين چند سال وبلاگم اسم‌هاي مختلفي داشته، مثل هفت‌سنگ، الاغ‌جون، كافه نادري و يك‌فنجان‌زندگي، كه هر كدومش مربوط ميشد به مقطعي از زندگيم و هر مقطع واسم كلي خاطرات خوب و بد داشت.

تو اين چند سال سعي كردم بيشتر بدي‌ها رو به تصوير بكشم تا اينكه بخوام از خوبيا بگم. به قول احمد شاملوي بزرگ "بايد شيپور بود و نه لالايي".

عذر مي خوام اگه چيزي نوشتم كه باعث ناراحتي كسي شد. سعي كنيد حلالم كنيد، چون دوست ندارم اون دنيا روي پل صراط با لگد پرتم كنيد پايين.

بالاخره خوب يا بد، هر چي نوشتم عقايدم بود و خيلي سعي كردم عقايدمو به‌زور به‌شما بقبولونم. چون بهشون اعتقاد داشتم و سعي كردم تو اين مدت حتي يك كلمه هم برخلاف ميلم ننويسم.

ممنونم از همه دوستاني كه اين مدت پاي ثابت وبلاگم بودن مخصوصاً شادي با حرفهاي بي‌صدا، دوست پابرهنه‌ام مصطفي، فرزان عزيز، سارا صدگل، دختر باران، یاسمن چند قدم نزدیکتر به خدا، طلوع انگور، خشم مقدس، دلمشغولي، پائيززاد، سرخ، کفشي براي نزدن، زن متولد ماكو، محمد رازقي، دو فنجان مکث، مرد معمولي، جامعه و مردم، باران تابستاني، عاشقترين دختر دنيا.

ممنونم از همه دوستني كه اومدن و واسم كامنت گذاشتن.

و ممنونم از دوستاني كه لينك وبلاگم رو تو لينكدونيشون گذاشتن.

بازم به وبلاگاتون سر ميزنم.

دعام كنيد.

خداحافظ، ديگه رفتم.


+ نوشته شده در  جمعه 27 اردیبهشت1387ساعت 16:59  توسط امیر  | 

گلايه

اولاً خيلي خوشحالم كه وبلاگ هم نام وبلاگم زرتش قمصور شده و الان يه مدتيه آپ نميكنه.
دوماً ظاهراً قراره همين بلا سر وبلاگ من بياد.
ميدونيد؟ اينكه آدم بشينه، وقت بذاره، مطلب بنويسه، بذاره تو وبلاگش، بعد بياد و چشم بدوزه به قسمت نظرات و ببينه بعد از 5 روز فقط 5 تا كامنت واسه پستش گذاشته باشن، خيلي زور داره.
حالا اونوقت كامنت‌ها چي‌باشن؟
1- سلام برايم دعاکنيد
2- وبتون خيلي عاليه
3- من آپم وهمچنان منتظر حضور شما
4- خيلي ديگه داري چرت مينويسي
5- شما گاويد
6- به وبلاگم مراجعه كنيد
7- منتظر شما هستم
8- لطف كنيد آدرس وبلاگم را به ساير دوستان هم بدهي
9- موفق باشي
10- به روز شدم
11- اقا امير من جشن تولد دارم
ديگه هم از نظرات "ابراهيم نبوي، كامران نجف‌زاده، مسعود ده‌نمكي، داود عليزاده، علي طلوعي، هيراد افشار، فرزان، سارا صدگل، ياسمن چند قدم نزديكتر به خدا، دختر باران، طلوع انگور، خشم مقدس، دلمشغولي، پائيززاد، سرخ، کفشي براي نزدن، بي اجازه‌ي کوچيکترا نه، زن متولد ماكو، محمد رازقي، کيست او، دو فنجان مکث، مرد معمولي، جامعه و مردم، روزهاي تکراري، باران تابستاني، عاشقترين دختر دنيا" خبري نيست.
احتمالاً به همين زوديها مطالب ضدرژيم يا مستهجن بذارم تو وبلاگم، كه يا از طريق سيستمهاي نظارتي سانسور بشم و يا از طريق هكرهاي بسيجي هك، و برم يه وبلاگ اجتماعي سياسي بزنم با مخاطباي خاص.
شايد هم طوفان ديگري در راه باشد.
شايد هم پست بعدي پست خداحافظيم باشه، شايد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 18 اردیبهشت1387ساعت 21:44  توسط امیر  | 

(i[,dhj fun hc stv) يا هجويات بعد از سفر

من 3-2 روز يه بار ميرم اروميه بدون اينكه شماها بفهميد. فقط در مورد اين دفعه اروميه رفتنم بايد بگم كه:
11:30 اداره رو پيچوندم‌و نصف شب ساعت 2 بابا مياي؟ بعله كه ميام. كلي حرف زدن همانا و كل عالم‌رو دور زدن همانا حتي فرمانده گفت صبر كن تا اينكه همه گرفتن خوابيدن بچه‌رو بيدارش نكن، بذار بخوابه، خودش شد، ها ها.
سلام، عليك سلام. بعدش بابات برين پارك زر و ور زيادي بزنيم، بعد از ديزي هم كه قرصامو نخوردم پس بخوابيم و وقتي كروبي از خواب بيدار شد بيزار شد، واسه اينكه استقلال 2 تا خورده بود، پس استقلال پر و كلاغ پر‌ رو نشستيم فيلمشو ديديم و خوابيديم عمه اينا با صاحبش اومدن و كلي شام خورديم مثل خرس.
فردا صبح سر راهمون كه رفته‌بوديم دفترچه بگيريم كه مريض نشيم پشم گوسفندهارو هم چيديم و با خودمون به خونه‌آورديم، يه فالوده بستني كثيف هم سر راهمون خورديم. خونه كه رسيديم به بهانه بلند كردن يخچال سلطانزاده موبايل‌هامونوگذاشتيم دوردورا تا تن تن از راز پشم طلایی با خبر شه، حتي ممكن بود يكي يا همه جونشونو هم تو اين راه از دست بدن. بعد از ناهار مارو خواب برد، ممه رو لو لو و دنيارو آب. نشستيم تو ساحل رودخونه‌ي شهر آي همبرگر خورديم آي همبرگر خورديم بعد رفتيم مهموني‌و گرفتي و گرفت، چي شده؟ هيچي، پيچ پيچي، مال ما و مال اونا، مال ما اين، مال اونا اون، اون يكي ها هم كه ول بودن. به چه كلت با شخصيتي، با من ازدواج ميكنوننده؟ ميوه‌تو بخور يخ كرد. كلته چند؟ ميوه‌تو بخور . ميخوامش. ميوه‌تو بخور. گفتم كه ميخوامش. گفتم ميوه‌تو بخور. اوكي.
مسئول دفتر قاضي يكي از شعبه‌ها لبخند مذبوحانه‌اي زد ولي من حمايت خودمو از جريان انفعالي ابراز داشته و ميگويم من از لج ملت تو دهنشون ميزنم. بعدشم كه نخود نخود. ايندفعه لپه نهار همگي مهمون من. اوخ دير شد. "آقاي كويرها آباد شد سرزمين سبز من كجاست؟" كجاي كاري؟رفتيم پاي پرواز، خدافظ
اما امروز صبح بازم برگشتم تهران. 10 تومن؟ مرده شور اين تهرانتونو ببره. جلسه ساعت 9 رو هم كه پيچيدي به بازي، لااقل پيوستو رايتش كن يا رايتشو پيوست كن راستشو رايت كن پيوستشو راست كن يعني‌چي؟ خلاصه غلط كرد. قيمه بيارن بخوريم و بخوابيم و حال كنيم كه نشد. پاشو پاشو بريم به‌كارمون برسيم و اين اينترنت كوفتي و الان هم كه اينارو گفتم كه عمراً اگه فهميده باشيد چي شده.
 
+ نوشته شده در  دوشنبه 2 اردیبهشت1387ساعت 22:25  توسط امیر  | 

مسابقه آرزوها

اول: فيروز كريمي پاشكسته
خدا پدر و مادر فيروز كريمي رو بيامرزه با اين تيمش كه حداقل باعث شد فردا تو اداره جلوي استقلاليها زياد سرافكنده نشيم.

دوم: مسابقه آرزوها
- اول از دوم
احتمالاً داستان سه‌آرزوهارو شنيده باشيد. اگه نشنيده‌باشيد هم من ميگم.
داستان مربوط ميشه به يه زن و شوهر فقيري که آه تو بساط نداشتن! يه شب غول چراغ‌جادو مياد سراغشون و بهشون ميگه : چون شما آدماي خوبي بودين، من سه تا از آرزوهاي شما رو برآورده ميکنم ! خانومه از شدت خوشحالي و از فرط گرسنگي بدون هماهنگي با همسرش ميگه : کاش توي قابلمه ما چند تا سوسيس خوشمزه بود. همون موقع چند تا سوسيس مياد و مي افته توي قابلمه. آقاهه که مي بينه اينجوري يکي از آرزوهاشون‌رو به خاطر چند تا سوسيس از دست دادن، عصباني ميشه و شروع مي کنه با زنش جر و بحث کردن. دعوا که بالا مي گيره، شوهره عصباني ميشه و ميگه: ايشالله اون سوسيس ها بچسبن به دماغت ! چشمتون روز بد نبينه. سوسيس ها ميان و مي چسبن به دماغ خانومه. خانومه گريه اش مي گيره و شوهره هم كلافه از صداي گريه زنش، هرکاري مي کنه نمي تونه اونارو از دماغ زنش جدا کنه! نهايتا آرزوي آخر رو اينطور بيان مي کنه که: فقط دلم مي خواد دماغ زنم مثل همون روز اول بشه و دست آخر اينکه زن و شوهر ميشينن پشت ميز و با خوشحالي سوسيسشون رو مي خورن !
- دوم از دوم
شما چي؟ تا حالا فکر کردين اگه يهويي غول چراغ‌جادو بياد سراغتون ، و بخواد سه‌تا از آرزوهاتون‌رو بر‌آورده كنه، اون سه‌تا آرزوهاتون چيه ؟
با بيان كردن 3 تا آرزوتو‌ن تو مسابقه اين پست وبلاگم شركت كنين. به برندگان هديه اهدا ميشه (البته توسط غول چراغ‌جادو نه من، پس بعداً نياين و از من جايزه بخواين)

 

+ نوشته شده در  جمعه 23 فروردین1387ساعت 21:30  توسط امیر  | 

شما چي فكر ميكنيد؟

شما چي فكر ميكنيد؟

مفهوم تابلوي فوق چيه؟

الف) به گاو نزديك ميشويد

ب) گاو سواري ممنوع

ج) كارخانه شير

د) ما گاو هستيم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 19 فروردین1387ساعت 18:49  توسط امیر  | 

اولین پست در سال یک هزار و سیصد هشتاد و هفتاد هجری شمسی

بالاخره بعد از 20 روز، ديروز از ولايت به طهران با "ت" دو نقطه بازگشتم. تعطيلات خوبي بود، البته به غير ازچهارم و پنجم و ششم فروردين كه شديداً بيماري بر بنده عارض گشته كه در اين 3 روز در كنج اطاق ولو شده و بارها از خداوندگار طلب مرگ ميكردم كه به ناچار مجبور به تناول 3 كيسه سرم و 9 قبضه آمپول شدم. هم‌اينك نيز حال عمومي‌ام خوب مي‌باشد و به قول شاعر گفتني "يمغيم ايشمغيم دوزليپ". باشد که در دوره نهم مجلس شورای اسلامی چشممان به جمال دکتر فوق لمیده بر کرسی سبز مجلس روشن شود. انشاالله.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 18 فروردین1387ساعت 18:6  توسط امیر  | 

به استقبال نوروز

از اونجايي كه فردا براي تعطيلات نوروزي دارم ميرم اروميه و شايد تا پايان تعطيلات وقت نكنم به وبلاگم سر بزنم، به خاطر همين عيد نوروز رو الان و در حالي كه 4 روز به تحويل سال نو مونده بهتون تبريك ميگم.
پس:
اميد كه مدبر ليل و نهار و آورنده بهار و ريزنده امطار، كار و روزگارتان را مبارك گرداناد

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 26 اسفند1386ساعت 0:6  توسط امیر  | 

و اما نتیجه آبروریزیهای این چند روز در ارومیه

خوب ظاهراْ سید سلمان ذاکر با ۶۷۵۰۰ رای به عنوان نماینده اول اورمیه به مجلس هشتم راه پیدا کرد، و ۴ نفر دیگه برای نشستن روی ۲ کرسی باقی مانده به دور دوم راه پیدا کردند.

اما چهار نفر باقی مانده:

۱- جواد جهانگیرزاده با ۵۶۲۱۰ رای

۲ - عبدالرحمن نقشین با ۵۶۰۳۵ رای

۳ - نادر قاضی پور با ۴۴۴۷۰ رای

۴ - فرامرز فتح نژاد با ۳۲۰۰۰ رای

خوب جای خوشحالیه که باز دور دست خودمون اینا افتاد

 

+ نوشته شده در  شنبه 25 اسفند1386ساعت 11:23  توسط امیر  | 

وه که در این خیال کج عمر عزیز شد تلف

همونطور كه قبلاً پيش‌بيني كرده‌بودم نتونستم روز انتخابات، اروميه باشم.

البته اخبار انتخابات اروميه‌رو از پايتخت ايران تلفني و نيز از طريق اينترنت دنبال كردم و وقتي اخبار مربوط به روز انتخابات و روز قبل از انتخابات و تهديد و ارعاب‌هاي افراد مختلف (كه قبلاً فكر ميكردم از افراد فرزانه استانم هستند) رو شنيدم بي‌اختيار ياد لاتهاي معروف صدر اسلام و تاختن و تازيدن و تازاندنشون در کوچه های شهر افتادم و نيز ياد مرحوم ملعون شعبان بي‌مخ.

ظاهراً مشكل ما با قوم ديگه يا حزب خاصي نيست و الي‌آخر.

الان ديگه اصلاً ناراحت نيستم كه روز انتخابات اروميه نبودم و باز هم الي‌آخر.

 

+ نوشته شده در  جمعه 24 اسفند1386ساعت 22:44  توسط امیر  |